تبليغاتX
 خودموني

خودموني

عمري است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ... باشد براي روز مبادا...!

يك راي عاقلانه....

فقط...فقط

دكتر محمود احمدي نژاد


 

نوشته شده توسط حورجان در یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت 4:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام...

سلام.... سلام

خوبين ؟ خوشين ؟

خوب الحمدلله ....

خيلي وقته كه آپ نكردم چون واقعآ وقت نداشم ولي گهگداري اومدم و نظرايي رو كه لطف كردين و گذاشتين ( به صورت خصوصي يا غير خصوصي) خوندم تازه به بعضي هاتون هم سر زدم خيلي دوست داشتم پيش همه بيام اما واقعآ وقت نداشتم

باز هم از همتون تشكر مي كنم 

الآن هم بايد برم ...

برام دعا كنيد...  خواهش مي كنم

باي..باي..


 

نوشته شده توسط حورجان در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 ساعت 7:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خودموني 6

 

دوستاي عزيزم سلام .....

خوبين؟ ..... خوب خدا رو شكر

راستش قصد ندارم زياد بنويسم ، فقط اومدم يه چيزي بگم و برم....

اونم اينه كه .....

.

.

.

.

.

امروز...

 

.

.

تولدم بود  

مي دونم كه دارين تبريك ميگين ..... خيلي ممنون

..

خوب تا پست بعدي خدا نگهدار

.

راستي....

20 سالم شد 

باي .. باي

 


 

نوشته شده توسط حورجان در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 10:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چراغی در افق

به پيش روي من تا چشم ياري مي كند ، درياست

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست .

در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش

غمم دريا ، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست !

خروش موج با من مي كند نجوا :

كه هركس دل به دريا زد رهايي يافت....

كه هركس دل به دريا زد رهايي يافت....

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست

اميد آنكه جان خسته ام را

به آن ناديده ساحل افكنم نيست...!

 

فريدون مشيري


 

نوشته شده توسط حورجان در دوشنبه 17 دی1386 ساعت 11:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کاش مي گفتي چيست ... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ؟!

كاش ميديدم چيست

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست !؟

آه ، وقتي كه تو ، لبخند نگاهت را

مي تاباني

 

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

 

آه وقتي كه تو چشمانت ،

آن جام لبالب از جاندارو را

سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني...

 

موج موسيقي عشق

 از دلم مي گذرد

 

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

 

دست ويرانگر شوق

پرپرم ميكند ....

اي غنچه رنگين ! پرپر !

من ، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد ،

 

رقص شيطاني خواهش را ،

در آتش سبز !

 

نور پنهاني بخشش را ،

در چشمه مهر !

 

اهتزاز ابديت را مي بينم !!

 

پيش از اين ، سوي نگاهت ، نتوانم نگريست !

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست !

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ؟!

 


 

نوشته شده توسط حورجان در سه شنبه 4 دی1386 ساعت 8:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting