تبليغاتX
 خودموني

خودموني

عمري است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ... باشد براي روز مبادا...!

سلام...

سلام.... سلام

خوبين ؟ خوشين ؟

خوب الحمدلله ....

خيلي وقته كه آپ نكردم چون واقعآ وقت نداشم ولي گهگداري اومدم و نظرايي رو كه لطف كردين و گذاشتين ( به صورت خصوصي يا غير خصوصي) خوندم تازه به بعضي هاتون هم سر زدم خيلي دوست داشتم پيش همه بيام اما واقعآ وقت نداشتم

باز هم از همتون تشكر مي كنم 

الآن هم بايد برم ...

برام دعا كنيد...  خواهش مي كنم

باي..باي..


 

نوشته شده توسط حورجان در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 ساعت 7:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خودموني 6

 

دوستاي عزيزم سلام .....

خوبين؟ ..... خوب خدا رو شكر

راستش قصد ندارم زياد بنويسم ، فقط اومدم يه چيزي بگم و برم....

اونم اينه كه .....

.

.

.

.

.

امروز...

 

.

.

تولدم بود  

مي دونم كه دارين تبريك ميگين ..... خيلي ممنون

..

خوب تا پست بعدي خدا نگهدار

.

راستي....

20 سالم شد 

باي .. باي

 


 

نوشته شده توسط حورجان در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 10:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چراغی در افق

به پيش روي من تا چشم ياري مي كند ، درياست

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست .

در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش

غمم دريا ، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست !

خروش موج با من مي كند نجوا :

كه هركس دل به دريا زد رهايي يافت....

كه هركس دل به دريا زد رهايي يافت....

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست

اميد آنكه جان خسته ام را

به آن ناديده ساحل افكنم نيست...!

 

فريدون مشيري


 

نوشته شده توسط حورجان در دوشنبه 17 دی1386 ساعت 11:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کاش مي گفتي چيست ... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ؟!

كاش ميديدم چيست

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست !؟

آه ، وقتي كه تو ، لبخند نگاهت را

مي تاباني

 

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

 

آه وقتي كه تو چشمانت ،

آن جام لبالب از جاندارو را

سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني...

 

موج موسيقي عشق

 از دلم مي گذرد

 

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

 

دست ويرانگر شوق

پرپرم ميكند ....

اي غنچه رنگين ! پرپر !

من ، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد ،

 

رقص شيطاني خواهش را ،

در آتش سبز !

 

نور پنهاني بخشش را ،

در چشمه مهر !

 

اهتزاز ابديت را مي بينم !!

 

پيش از اين ، سوي نگاهت ، نتوانم نگريست !

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست !

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ؟!

 


 

نوشته شده توسط حورجان در سه شنبه 4 دی1386 ساعت 8:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ای بازگشته....

دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي

دل با سكوت و خلوت غم خو گرفته بود

آمد ، سكوت سرد و گرانبار را شكست

آمد ، صفاي خلوت اندوه را ربود

آمد، به اين اميد ، كه در گور سرد دل

شايد ز عشق رفته بيايد نشانه اي

او بود و آن نگاه پر از شور و اشتياق

من بودم و سكوت و غم جاودانه اي

آمد ، مگر كه باز در اين ظلمت ملال

روشن كند به نور محبت چراغ من

باشد كه من دوباره بگيرم سراغ شعر

زان پيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من

گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را

در ديدگان غمزده اش جستجو كنم

وين نيمه جان سوخته از اشتياق را

خاكستر از حرارت آغوش او كنم

چشمان من ، به ديده او خيره مانده بود

جوشيد ياد عشق كهن در نگاه ما

آهي ، از آن صفاي خدايي زبان دل

اشكي از آن نگاه نخستين ، گواه ما

نا گاه ، عشق مرده ، سر از سينه بر كشيد

آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهي كشيد از سر حسرت كه :  اين منم !

باز ، آن لهيب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ، ولي چه سود

ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت

من ديگر آن نبودم و او ديگر « او» نبود!

فريدون مشيري

چه ابلهانه !

با تو خوش بودم.....

چه كودكانه همه چيزم شدي !

چه زود به خاطر يك كلمه تركم كردي ....!

چه ناجوانمردانه !

نيازمندت شدم.....

چه حقيرانه واژه غريب خداحافظي به من آمد !

چه بي رحمانه من سوخنم...... 


 

نوشته شده توسط حورجان در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 11:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting